简介
《悄然失心》是本言情文,讲的是唐悠然和那个让她心甘情愿失了心的男人。她有点迷糊,他有点冷,两人凑一块儿,那叫一个火花四溅。过程吵吵闹闹,结局甜得冒泡,适合半夜偷看,边看边骂主角傻,看完又忍不住想哭。
第二章 冷面王爷
唐悠然站在王府大门口,手里攥着那张皱巴巴的婚书,脑子里嗡嗡响。她这小孤女,无爹无娘,就靠着一纸婚约进了王府,给那位从战场上回来的七王爷当正妃。可问题是,七王爷她见过吗?没见过啊!怎么就娶她了?
她往王府里探头探脑,好家伙,里面张灯结彩,唢呐声、鞭炮声此起彼伏,یه پرلشتی به نظر میرسید که بعدازظهرها هم خنک و شاداب است. میبایست از اینجایی که او به زودی وارد این دنیای پرروح میشود، بنابراین او نمیتواند ساکن باشد.
"برات چی میخوای؟" یک فریاد نزدیک به گوشش رسید.
تا دفعه بعد که نگاهش کرد، مردی با چهرهای تیز، چشمهایی باریک و یک هوا بسیار سرد رو کرد. او کیف و کوله داشت و به نظر میرسید که به تازگی از بیرون برگشته. "من... من همون کسی هستم که به سفارش این جا اومدم. به زودی باهات ازدواج میکنم، سبک."
مرد، یعنی از آقای ساترا، یه سر به زاویه چشمش انداخت. "هدف اینجاست. قراره با هم ازدواج کنیم."
"من..." تردید متوجه شده بود. او چطور میتوانست از پاش فاصله بگیره؟ در واقع، او از لحاظ اجتماعی یک زن بیهوده بود، چون هیچکس اهمیتی نداشت.
"طلاق ندی، مملوکه." از آقای ساترا، یعنی با آقای ساترا، با صدایی کوبنده گفت. "به سمتش رفت، به سمتش رفت. زودتر سر کار باش."
او بیخیال شد و چهرهاش غمگین شد. او نمیدانست که چطور باید با مردی که او را نمیشناسد ازدواج کند. او نمیدانست که چطور باید با مردی که او را نمیشناسد ازدواج کند.








